حسين...
داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت
رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته
حسیـــن......حسیـــن....حســـین......
طوریکه انگشتش زخم شده !
ازش پرسیدن:حاجی چکار میکنی ؟؟
گفت:
چون میسر نیست من را کام او ....... عشق بازی میکنم با نام او ......
[ سهشنبه 03 اردیبهشت 1392 ] [ 18:48 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]