موقع عملیات که می شد هرکه هرچه داشت حاتم بخشی می کرد.
بعضی هم سفارش می کردند که بعد از خودشان این لوازم چه طور بین دوستان تقسیم بشود.
برادری بود که شب عملیات قبل از حرکت گفت:
«گوش کنید، می خواهم وصیت کنم.» بعد با صدای بلند بیان کرد:
اگر شهید شدم پوتین هایم برای فلانی،
زیرپوشم برای تو (من)، ساعتم برای کسی که همیشه با من لج بود
و بالآخره روحم برای خدا و جسمم برای حسین (ع).
[ چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 ] [ 21:25 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
جشنواره ملی وصال یار" باید داری محتوای انقلابی باشد
[ سهشنبه 09 اردیبهشت 1393 ] [ 17:49 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی
زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ...ثواب داره
- اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود
تو عطر جوهر ریخته بود...
بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..
[ سهشنبه 26 فروردین 1393 ] [ 20:13 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
آدمها سه دسته اند:
- عینک
- ملحفه
- فرش
وقتی یک لکه ای بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی
وقتی همان لکه بنشیند روی ملحفه، می گذاری "سر ماه" که لباس ها و ملحفه ها جمع شد، همه را با هم با "چنگ"می شویی
وقتی همان لکه بنشیند روی فرش، می گذاری "سر سال" ، با "دسته بیل" به جانش می افتی.
خدا هم با بنده های مومنش مثل عینک رفتار می کند.
بنده های پاک و زلالی که جایشان روی چشم است، تا خطا کردند، بلافاصله حالشان را می گیرد (والبته دردنیا و خفیف) ..
دیگران را به موقعش تنبیه می کند آن هم با چنگ
و آن گردن کلفت هایش را می گذارد تا چرک هایشان جمع شود
(قرآن کریم: ما به کافران مهلت می دهیم تا بر کفر خویش بیافزایند) و سر سال
(یا قیامت، یا هم دنیا و هم قیامت) حسابی با دسته بیل از شرمندگیشان
در می آید ...
[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 12:46 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
چهارتا پسرم شهید شدند،اصغرم چیز دیگری بود. برای من هم كارپسر ها را می كرد، هم كار دختر ها را وقتی خانه بود،نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم . ظرف می شست،غذا می پخت.اگر نان نداشتیم ، خودش خمیر می كرد ،تنور روشن می كرد. خیلی كمك حالم بود. وقتی رفت جبهه ،همه می پرسیدند «چطوردلت آمد بفرستیش ؟» فقط به شان می گفتم « آدم چیزی رو كه خیلی دوست داره ،باید در راه دوست بده»
[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 12:00 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(2) ]
رقصــــی چنین میــــانه ی میـــــدانم آرزوستــــــ...
.
.
یا فاطمه الزهرا(س) مددی...
.

[ جمعه 08 فروردین 1393 ] [ 11:21 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
بعد از ۳۱ سال انتظار
پیکر شهید «بهروز صبوری» شناسایی شد
پس از ۳۱ سال چشمانتظاری پیکر شهید بهروز صبوری شناسایی شد.
تاریخ : 1392/12/08
به گزارش پایگاه اینترنتی بسیج، پیکر مطهر شهید بهروز صبوری که در سال 61 در منطقه سومار به شهادت رسیده بود امروز بعد از 31 سال چشمانتظاری مادر شناسایی شد.

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 14 اسفند 1392 ] [ 13:07 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
بسم رب الشهدا
سلام علیکم
موضوع بحث امروزم از کلاس منطقی هستش که به کلاس اخلاق تبدیل شد
امروز استادمون در کلاس منطق تصمیم گرفت به جای درس نکات کلیدی رو گوشزد کنه و برداشتهایی که بنده از این مباحث کردم رو به صورت خلاصه بیان میکنم:

طلبگی به درس نیست شاید کسی که با نمرات عالی در حد آیت اللهی بره اما طلبه نباشه چه بسا طلبه ضعیفی هم باشه که طلبگی کرده باشه و نفسش تاثیر گذار باشه
احترام به استاد و هم حجره ها و روش درست طلبگی (زی طلبگی) چراغ راه طلبگیست
دومین موضوعی که متوجه شدم این بود که رمز موفقیت عملیات کربلای 5 چی بود؟ وقتی عملیات کربلای 4 لو میره و دشمانان ایران در حال جشن و سرور بودن عملیاتی طراحی میشه به نام کربلای 5 که وسعت این عملایت به حدی بود که هیچکس فکرش رو نمیکرد در این زمان کم بشه دوباره برنامه ریزی عملیاتی جدید اتفاق بیوفته و موانعی که خودتون میدونین...و همچنان این عملیات جزو بهترین عملیات هاست که در کشورهای مختلف آموزش داده میشه
موضوعی که ما دنبالشیم رمز موفقیت این عملیات بزرگ هستش ...
به دوستان یا زهرا(س) رمز این عملیات بوده و رمز موفقیت این اتفاق تاریخی
یا زهرا گفتیم و پا در عرصه طلبگی گذاشتیم و ایمان داریم مادرمان کمکمان میکند،عزیزان هر جا گیر کردید دو دستی بچسبید به دامن مادرمان ...
بارها برای خود بنده مشکلاتی پیش اومده و از خانوم کمک خواستم و مشکلم حل شده
ادامه دارد....

[ سهشنبه 13 اسفند 1392 ] [ 21:19 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]

وقتی شهید ملکی که یک روحانی بود خود را برای اعزام به جبهههای حق علیه باطل معرفی کرد، به او گفتند باید
به گردان حضرت زینب(س) بروی.
شهید ملکی با این تصور که گردان حضرت زینب(س) متعلق به خواهران است به شدت با این امر مخالفت کرد و
خواستار اعزام به گردان دیگری شد اما با اصرار فرمانده ناچار به پذیرش دستور و رفتن به گردان حضرت زینب شد.
هنگامی که میخواست به سمت گردان حضرت زینب(س) حرکت کند، فرمانده به او گفت این گردان غواص در
حوالی رودخانه دز در اهواز مستقر است.
شهید ملکی بعد از شنیدن اسم “غواص” به فرمانده التماس کرد که به خاطر خدا مرا از اعزام به این محل عفو
کنید، من را به گردان علیاصغر(ع) بفرستید، گردان علیاکبر(ع) گردان امام حسین(ع) این همه گردان، چرا من باید
برم گردان حضرت زینب؟ اما دستور فرمانده لازمالاجرا بود.
شهید ملکی در طول راه به این میاندیشید که “خدایا من چه چیزی را باید به این خواهران بگویم؟ اصلا اینها چرا
غواص شدهاند؟ یا ابوالفضل(ع) خودت کمکم کن.”
هوا تاریک بود که به محل استقرار گردان حضرت زینب رسید، شهید ملکی از ماشین پیاده شد، چند قدم بیشتر جلو
نرفته بود که یکدفعه چشمانش را بست و شروع به استغفار کرد.
راننده که از پشت سر شهید ملکی میآمد، با تعجب گفت: حاج آقا چرا چشماتونو بستین؟
شهید ملکی با صدایی لرزان گفت: “والله چی بگم، استغفرالله از دست این خواهرای غواص …
راننده با تعجب زد زیر خنده و گفت: کدوم خواهر حاج آقا؟ اینا برادرای غواصن که تازه از آب بیرون آمدند و دارند
لباساشونو عوض میکنند.
اینجا بود که شهید ملکی تازه متوجه قضیه شده و فهمید ماجرای گردان حضرت زینب چیه!!راوی : سردار علی فضلی جانشین
رئیس سازمان بسیج
[ شنبه 10 اسفند 1392 ] [ 22:10 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(3) ]
جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها .
توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم.
دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم.
جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است.
نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه .
از قایق که پیاده شد، دیدم هیچ چیزی همراهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛فقط یک دوربین داشت و یک خودکار.
از شناسایی می آمد.
پرسیدم « چند روز جلو بودی؟»
گفت : « گمونم چهار – پنج روز.»
❤ خاطره ای از شهید مهدی باکری ❤
[ شنبه 10 اسفند 1392 ] [ 21:44 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(2) ]
