




[ سهشنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 19:59 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
حـالــش خیـلی بد می شـد…
یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد
و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود،
آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد
و از ایــن ماجــرا فقط بوی گوشت کبــاب شده تـوی فضـا می ماند…
تو به این بو حساس نمی شدی ؟ !!!

[ دوشنبه 09 اردیبهشت 1392 ] [ 23:23 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(4) ]
ای برادر عرب که به دنبال من می گردی تا گلوله ات را در سینه ام بنشانی،
در روز قیامت جای من و تو عوض خواهد شد، آنروز من به دنبال تو خواهم گشت
تا نزد خداوند تو را شفاعت کنم.
((شهیدحاج علی محمدی پور))
[ شنبه 07 اردیبهشت 1392 ] [ 22:49 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(3) ]
23سال داشت و اهل روستای بیشه سر مازندران بود
همیشه می خواست سی و سومین شهید روستا باشد
اسمش مصطفی صفری تبار بود ولی دوست داشت «کمیل» صدایش بزنند
همسرش می گفت:
موقع خواستگاری از من پرسید:
ممکنه من یه روزی به شهادت برسم!
شما با این موضوع مخالفتی ندارین و می توانی با آن کنار بیآیی؟!
من چیزی نگفتم
فقط نگاهش کردم
دوباره پرسیدند و من گفتم:
نه مخالفتی ندارم
از همانجا فهمیدم که او از جنس زمینی ها نیست
13 شهریور 90 در درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید
[ شنبه 07 اردیبهشت 1392 ] [ 22:44 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
شهید محمد جعفرخانی معروف بود به جعفرخان
فرماندهای گرهگشا بود
در عرصه هشت سال دفاع مقدس هم نقش آفرین بود و حتی در آن دوران از دلاور مردانی بود که از اروند رود عبور کرد
در سه متری!! تونل تروریستهای پژاک به شهادت رسید
تروریستهایی که به لحاظ تجهیزات و دستگاههای ارتباطی از سوی آمریکا مجهز شدهاند
همسرش میگفت:
چند ماه پیش از شهادت، خدا توفیق داد و عازم حج شدیم
ازش پرسیدم وقتی کعبه را دیدی از خدا چه خواستی؟
گفت: از خدا خواستم تا جایی که می توانم از دشمنان بکشم و خودم هم شهید شوم
[ شنبه 07 اردیبهشت 1392 ] [ 22:39 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
بچه ها عبدالزهرا صداش میزدن
قبل علمیات کلاس امداد گذاشتن تا اگر کسی زخمی شد بدونه چطور جلوی خونریزیشو بگیره
شهید بریهی سر کلاس حاضر نشد و آخر کار موقع تقسیم باند و لوازم امداد اولیه رسید. دوستش گفت:
سرکلاس نمیای رب گوجه میشی نمیدونی باید چی کار کنی ها
خندید و باند رو تحویل گرفت و به شوخی گفت:
(که الان معلوم میشه زیادم شوخی نبود)
باند رو کف دستش گرفت و دستش رو روی پهلوی راست خودش گذاشت و گفت:
یعنی اگر اینجا تیرخورد اینجوری بذارم؟ بعد قه قه خندید و رفت
توی عملیات یه تیر خورد به پهلوش و شهید شد
[ شنبه 07 اردیبهشت 1392 ] [ 22:32 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
مادر شهید علی اصغر مهردادی در حال غسل دادن پیکر فرزندش
[ شنبه 07 اردیبهشت 1392 ] [ 22:27 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
کوتاهترین وصیتنامه جنگ وصیت دانشجوی شهید "احمد رضا احدی" است.
بسم الله الرحمن الرحیم
فقط نگذارید حرف امام زمین بماند. همین!
[ سهشنبه 03 اردیبهشت 1392 ] [ 18:57 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(2) ]
داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت
رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته
حسیـــن......حسیـــن....حســـین......
طوریکه انگشتش زخم شده !
ازش پرسیدن:حاجی چکار میکنی ؟؟
گفت:
چون میسر نیست من را کام او ....... عشق بازی میکنم با نام او ......
[ سهشنبه 03 اردیبهشت 1392 ] [ 18:48 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
راستی
آن پیرزن تنهایی که توی کوچه ی ما
همیشه ی خدا از لای در خانه شان چشم به راه پسرش بود، مُرد.
[ سهشنبه 03 اردیبهشت 1392 ] [ 18:35 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]