روز میلاد توروز میلاد فرشته ایست
ازتبارپاکی ها..
فرشته ای بود خاکی جنس آسمان...
ازجنس پرستوهای تازه سفرکرده که مقصدشان وادی عشق بود...
چه زیباوباابهت پابه این دیار نهادی کسی چه میدانست که روزی افتخارآفرین خواهی شد..
کوچ زیبای توبه همه ثابت شده بود...
همه میدانستند تو رفتنی هستی..
فرشته که جایش زمین نیست..
خاطرات به یادماندنیت درذهن هایمان مرور خواهدشد..
تولد سرچشمه ی تمام پاکی هاست...
تمام خوب بودن تو از آن نشات گرفته است..
مرحبا بردل داغدار مادرت که چنین کبوترسبک بالی رادر آغوش خود نوازش کرد وبویید ودر آخرهم باچهره ی آرامت بالبخندهمیشگی ات وداع کرد وبا دستان مهربان خود آن را تقدیم به آغوش خاک کرد..
(شادروان باد روحت برادرم) تولد شهید رحیمی(68/12/24) یک هفته بعداز شهادتش...(ببخشيد با تاخير )

[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 20:43 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
شب دهم عملیات بود.
توی چادر دور هم نشسته بودیم.
شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد.
چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم.
گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟»
از صدایش معلوم بود که خسته است.
بچه ها گفتند «نه، نداریم.» رفت.
از عقب بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟» گفتیم «نه.»
گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نی
[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 20:13 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 22:33 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
تو كه شهادت را فرمانده بودي
چه دلسوزانه در انتظار شهادت ذره ذره وجودت تخريب شد
و تو همچنان فرمانده گردان شهادت بودي
شهادتت مبارك فرمانده
[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 22:18 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
ارزش اینان نیز کمتر از "شهیدان" نیست ...
چرا که آنها، یک بار "شهید" شدند ...
اما هر یک از اینـــــان ... روزی هزاران بار "شهید" میشوند ...

[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 21:54 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 20:33 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(2) ]
[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 20:22 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]
سلام عليكم
سالگرد عمليات بدر هستش
اطلاعاتي در مورد اين عمليات براتون پيدا كردم كه مطالعه بفرماين از اينجا
و فايل صوتي هر چند قديمي ولي ماندگار براتون بارگذاري كردم كه ميتونين از اينجا استفاده كنين
و سرداران اين عمليات:


[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ 22:34 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
مشایی: امام ما «بهار» است

[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ 00:43 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(1) ]
آمدی و مثل هر روز به تک تک چادرها سر زدی و آبریزگاهها را نظافت کردی و ظرف های مانده را تمیز کردی و دستی به روی چادرها کشیدی و بی آنکه سایه هیچ نگاهی را بر خود سنگین ببینی دوباره رفتی اما در طول این همه روز نگاهی ظریف همیشه ترا می پایید. بی آنکه یک بار هم از تو بپرسد: از کدام واحدی و یا از کدام شهر اعزام شده ای؟
این قصه هر روزت بود که آرام می آمدی و آرام می رفتی مثل کسی که نمی خواهد دیگران را با سر و صدایش بیدار کند و او همچنان ترا می نگریست تا اینکه یک روز تو نیامدی. صبح شده بود آبریزگاهها، ظرفها و پتوها دست نخورده، باقی مانده بودند و آن چشم منتظر، همچنان به دنبال تو می گشت، تمام اردوگاه را زیر پا گذاشت اما خبری از تو نبود برای کاری به ستاد لشکر آمدو تو در جمعی از رزمندگان مشغول گپ زدن بودی. او جلو می آید و می گوید: برادر چرا امروز به چادرها نیامدی؟ و تو فقط لبخندی زدی و گفتی: چشم، از فردا به موقع می آیم. دوستانت از او می پرسند: برای چه کاری باید بیاید؟ و او می گوید: ایشان هر روز می آمد آبریزگاهها را تمیز می کرد ظرفها را می شست و پتوها را جمع و جور می کرد اما امروز ندیدم بیاید. دوستانت عصبانی می شوند و به او پرخاش می کنند که: می دانی چه می گویی؟ و او متعجب و هراسان گویی به چشمهایش شک می کند و م یگوید: والله خودش بود، دروغ نمی گویم. به او تشر می زنند که: اصلا می دانی او کیست؟ و او با تعجب می گوید: نه
دوستانت می گویند: او فرمانده لشکر حاج اسماعیل دقایقی است. و تو که اکنون رازت برملا شده است در مقابل چشمهای گرد شده او فقط لبخند می زنی...

[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ 00:15 ] [ rashedmanafzadeh ]
[ ارسال نظر(0) ]

